تبليغاتX
دنياي من
اگر تنهاترين تنهايان شوم، باز هم خدا هست، او جانشين همه‌ي نداشتن‌هاي من است.

پس ای رسول، هرگاه مردم از تو روي گردانيدند، بگو خدا مرا كفايت است كه جز او خدايي نيست. من بر او توكل كرده‌ام و او ربّ عرش عظيم است.

سوره‌ي توبه، آيه‌ي ۲۹

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:35  توسط تنها | 
چرا بعضي حرفا رو به هيچ كس تو اين دنيا نميتونم بگم؟

چرا خيلي وقتا، با خدا كه حرف ميزنم و ازش چيزي ميپرسم، صداي جواب دادنشو نميشنوم و آخرش نمفهمم نظرش چيه؟

چرا حكمت كاراي خدا رو نميفهمم؟

چرا يه اخلاقايي دارم كه هم خودمو اذيت ميكنم و هم ديگرانو؟

چرا اين قدر سمج ميشم بعضي وقتا (شايدم خيلي وقتا)؟

چرا اين قدر رؤياپرداز بوده و هستم؟

چرا اصولاً به هيچ دردي نميخورم؟

چرا وقتي از بعضي آدما بعصي سوالا رو ميپرسم جواب نميدن؟

چرا خودمم نفهميدم چه جوري شد كه اين جوري شد؟

چرا اين چرت و پرتا رو اينجا نوشتم؟

چرا، چرا، چرا، چرا ... ؟


پي‌نوشت۱: رسماً خل شدم رفته

پي‌نوشت۲: خدايا يه عقلي به من بده، يه پولي به اينايي كه ميان اينا رو ميخونن

پي‌نوشت۳: جوجويي خيلي دلم برات تنگيده ميدوني چند وقته هيچ كس تو كتابام پينگليش ننوشته؟ يادته چقدر دلم ميخواست تو دانشگاه با هم همكلاسي باشيم؟ خدايا اگه به صلاح جفتمونه، يه كار كن تو فوق با هم باشيم

پي‌نوشت۴: دعا كنيد خيلي خيلي خيلي. هم واسه من و هم واسه اونايي كه من واسشون دعا ميكنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:11  توسط تنها | 

دوبــــاره بــــارونی شــــده، حال و هوای دل من

بيــــــا به داد من برس، گره گشــــاي دل من

اين دل من از كوچيــكي به پنجره‌ات بسته شده

خوب ميدوني تازگي‌ها از زندگي خسته شده

دلــــم مثه كبــــــوتــــر بي‌آب و بي‌دونه شــــده

بـي‌كـس و بـي‌پنـــــاه و آواره و بي‌خونه شده

***

كاشـــكي ميشد پر بكشــــم بيـــام رو گنبد طلا

تـــو آســــمون حرمـــت، رهــــا شم از بند بلا

به من‌ ميدادي شب و روز تو حرمت آب و غـــــذا

ذكـــر لبـــم ميـشد فقط رضـا رضـا، رضـا رضـا

كفتــــــر جلدت ميـشدم، مثــــــل همه كبـــوترا

هــر جــا ميـرفتم دوبــاره، ميومدم همــون ورا

***

امـــان از ايــن درد و دلا كه آب و دونه نميـــشه

بــي‌تـو بـهشـت رو زمينــــم آشيــونه نميشه

امـــان از ايـــن بغـض غريبــونه كه چــــاره نداره

امـــان از اين شبــــاي تاريك كه ستــاره نداره

***

وقتي كه يه كبوتري، شكســته بال و پر بــاشه

از راه و رســم عاشقي پيش تو بي‌خبر باشه

هـر چـي كه فرياد بكشه، در قـفـس وا نميـشه

واي كــه قـفـس واسه كبوتر آخه مأوا نميشه

كز ميـكـنـه كـنج قـفـس، از گريه هق‌هق ميكنه

نه‌آب‌ميخواد،نه‌دون‌ميخواد،از تنهايي دق‌ميكنه

***

بـيــا و مـهربـونـي كـن، بـه حـق قـلـب عاشقت

دسـت دل مـنـم بـگـيـر، سـوار بشه تو قايقت

شـمـا كـه پـادشـاهـي و مـنـم گـداي در بــه در

لـطـفـي بـكـن، دل مـنـو از تـو خـرابـه‌هـا بـبـر

دستي بكش به صورتش، براش لبـاس نـو بـخـر

بـذار تـو قـصـرت بـمونه، همون جلو، نزديك در

جـون خـودم تـو نـمـيـام، نـزديـك اهـــــل حـرمـت

فـقط يه سرپناه ميخوام، قربون لطف و كرمت

مـرحـــمـي رو بــــال و پــــر كـبـــــوتـر دلـم بـذار

يه‌ظرف‌آب،يه مشته خورده نون بيار جلوم‌بذار

شـــايـد شفـــا بـگـيـــره دل، دوبـاره باز پر بگيره

يــا ايـنـكه نـزديـك حـرم، گوشه كناري بميره


پي‌نوشت۱: ديروز تو دانشگاه يه نمايشگاه گذاشته بودن از قديمي‌ترين عكس‌هايي كه از حرم امام رضا عليه‌السلام گرفته شده. با موبايل از چند تاييش عكس گرفتم. اگه دوست داشتين ببينين.

عكس از ضريح سوم، تاريخ عكس نامشخص

عكس از ضريح سوم، تاريخ عكس نامشخص (با بالايي فرق داره)

عكس از ضريح سوم در حال تعويض، 1311 هجري شمسي

عكس از ضريح چهارم، 1311 هجري شمسي

پي‌نوشت۲: هركي اين روزا ميره مشهد، التماس دعا

پي‌نوشت۳ (بي‌ربط): امروز قرار بود يه جايي برم، نرفتم. البته قول نداده بودم ولي خب يه نفر احتمالاً خيلي از دستم ناراحت شده. اينجا در ملأ عام ازش معذرت مي‌خوام اميدوارم به حساب بي‌معرفتي نذاره

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:53  توسط تنها | 

با تو ام اي غريبه، با تو كه بي‌بهانه آمدي، بي‌خبر، سرزده. و خيال مرا دزديدي. به كجا مي‌بري مرا؟ خيالم را، رؤياي شبانه‌ام را؟ ناگهان از كجا پيدا شدي؟ نمي‌دانم.

با تو ام اي غريبه‌ي دور دست‌ها. با من بگو كيستي كه اين چنين حجم ذهن مرا پر كرده‌اي؟ کیستی جز سايه‌اي تاريك، و اين سايه مرا رها نخواهد كرد.

خدايا، نمي‌دانم اين حكمت تو بود يا انتخاب من؟ انتخاب من بود يا اشتباه من؟ نمي‌دانم خدايا. نمي‌دانم. و تنها تو مي‌داني و بس. من چه مي‌دانم كه عاقبت چه بر سر خود خواهم آورد. تنها تو مي‌داني و بس.

خدايا، مي‌ترسم. از بي تو بودن. حتي براي لحظه‌اي، يا كمتر. خدايا، مي‌ترسم از تنهايي كه تنهايي براي من بي تو بودن است. رهايم مگذار. خدايا، اين دل، امانت توست. دست خودت سپرده. حواس من پرت است و خيالم آشفته. خدايا نگهدار امانتت، خود باش. خيالم را پر كن، چنان كه هر خيال ديگري را محو كند. رهايم مگذار. نگاهت را از من برنگير. و لبخندت را دريغ مكن. خدايا، آمدم چون تو خواستي، و ماندم به خاطر تو. زندگي مي‌كنم به بهانه‌ي تو. بي تو همه چيز تمام مي‌شود. پوچ، بي‌معنا. يك، جلوش تا بي‌نهايت صفرها. بي تو فقط صفر مي‌ماند و بس.

پی‌نوشت۱: ببخشيد اگه مبهمه هر چي هست بين من و خداست، شايد نبايد اينجا مي‌نوشتم ولي خب اينجا دنياي منه ديگه

پي‌نوشت۲: خواهشاً خيالات نافرم درباره‌ي بنده نكنيد و از ظن خود يار من نشويد

پي‌نوشت۳: خداوندا تو مي‌داني كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است. چه رنجي مي‌كشد آن كس كه انسان است و احساس سرشار است.


فردا نوشت: وبلاگم رو باز كردم، يه حديث از حضرت علي اون پايين توجهم رو جلب كرد:

"دوست اگر در سه مورد دوستش را حمايت نكند دوست نيست: در شدت و گرفتاري او، در غيبت وي، و پس از مرگش."

امان از دوستي‌هاي اين زمانه. ديگر از حال دوستانم آنقدر بي‌خبرم كه نمي‌دانم نياز به حمايت من دارند يا نه. و خودم آنقدر در خود فرو رفته‌ام كه هيچ كس از حال من با خبر نخواهد شد و گاهي كه رنگ رخساره‌ام بي اجازه‌ي من از سر درونم خبر مي‌دهد، در جواب سؤال‌هاي مكرر اطرافيان، چيزي جز دست از سرم بردار نخواهم گفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:42  توسط تنها | 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد،ازسوي خدا نداآمد و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..." 

نداآمد: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخته شد و گفته شد: "حالا برو و يک روز زندگي كن."

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.." آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند .....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد. فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است...

امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟


پی‌نوشت۱: اين مطلب رو يكي از دوستان برام ميل زده بود و خواسته بود كه به دوستان ديگه بفرستم، منم غنيمت شمردم و گذاشتم اينجا.

پي‌نوشت۲: خدايا چگونه زيستن را به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

                آمين 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:4  توسط تنها | 

من با اطمینان به شما می‌گويم كه هيچ‌گاه براي نائل آمدن به چيزي كه مي‌توانستيد باشيد، دير نيست.

رؤياها رها هستند و تنها دستيابي به آن‌ها مي‌تواند زندگي‌اي براي شما بسازد كه به زندگي كردنش بيارزد.

 

برگرفته از كتاب نگاه نو زندگي نو

نوشته ي مك اندرسون

ترجمه ي رضا رنجبري و هدي هراتي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:48  توسط تنها | 

نمیدونم چند نفرتون تا حالا با این آقای مهندس اسکاچ تو اتوبوسای شهر تهران برخورد کرده‌ايد؟

نميدونم وقتي كه اون جمله‌هاي به ظاهر خنده دارش رو براي n-امين بار متناوب ميشنويد، پيش خودتون چي فكر ميكنيد؟ و نميدونم وقتي كه بعد از ظهر شده و داريد به خونه برميگرديد، چه جوري خودتون رو در مقابل چهره‌ي خسته و درمانده‌ش و التماس‌هاي مكررش براي خريد اسكاچ كنترل ميكنيد؟ من كه همش با خودم ميگم: به خدا خونمون پر اسكاچ شده ديگه

نميدونم تا حالا شده وقتي توي پيتزا فروشي نشسته‌ايد و داريد با ولع پيتزاي گوشت و قارچتون رو نوش جان ميكنيد، يه بچه‌ي 9 يا 10 ساله با سر و صورت كثيف و لباس‌هاي پاره و نامنظم بياد و بخواد بهتون فال، اسكاچ يا چيزايي از اين قبيل بفروشه؟ اين جور موقع‌ها اگه همه‌ي فال‌ها و اسكاچ‌ها و شكلات‌ها و اجناسي كه همراهشه رو بخريد، بازم يه چيزي راه گلوتون رو ميبنده كه نميتونيد بقيه‌ي غذا رو با خيال راحت بخوريد. سر ظهره و گرسنگي امونتون رو برده، واي به حال اون بچه‌ي كوچيك.

اين دختركاي فال فروش و پسركاي واكسي امروز، شايد همون مهندساي اسكاچ فردا هستند. اين درسيه كه زندگي بهشون ميده. اين درسا رو فقط تو خيابونا ميدن. تو مدرسه‌ي آوارگي و بي‌كسي. اين مدركي كه بهار زندگيشون رو به پاش خزون ميكنن، مدرك رسمي از دانشگاه روزگاره.

خدايا، سقف بالاي سرشون باش، پناه دستاي سردشون، مرحم زخماشون، كس بي‌كسي‌هاشون، بركت سفره‌ي خالي‌شون.

دلم ميخواد يه روزي مامان همشون باشم. يه خونه داشته باشم به بزرگي اين شهر، همه‌ي اين بچه‌ها رو توش جمع كنم. هر چند كه هر چي جمعشون كنم بازم تموم نميشن. فقط كه تهران نيست. تو همه‌ي ايران، تو همه‌ي دنيا. تو همه‌ي اعصار و قرون.

خدايا، دل كوچيك من، آرزوهاي گنده گنده زياد داره

پي‌نوشت: روز پنجشنبه حدود يك ساعت و نيم از خونه بيرون بودم. دو تا اسكاچ فروش، دو تا سفره فروش، يه بادكنك فروش، و يه پسر بچه‌ي دايره به دست كه شعر مادر ميخوند رو تو اتوبوس ديدم. اين فقط مال يك ساعت و نيم بود،‌ نه بيشتر.


بعداً نوشت: بود آيا كه كسي سر به سراي دل تاريك و غمين و همه دردم بزند؟ بود آيا كه كسي شعله‌ي آتش به نواي دم سردم بزند؟ بود آيا نفسي من برهم از من خويش؟ بود آيا دمي آسايم از اين تن، كم و بيش؟


نكته: من از اين به بعد همين جا جواب كامنت ميدم. جاي ديگه دنبالش نگرديد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 19:56  توسط تنها | 
فرا رسیدن شهادت امام جعفر صادق (علیه السلام) را بر همه‌ي شيعيان و محبان آن حرت تسليت باد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:28  توسط تنها | 

همه ميگن خدا به دل‌هاي شكسته نزديك‌تره، ولي من ميگم دل‌هاي شكسته به خدا نزديك‌ترند.

اينكه ميگن وقتي دلي ميشكنه، دعاش مستجاب ميشه، به خاطر اينه كه وقتي آدم دلش ميشكنه، خدا رو از ته دل صدا ميزنه. ديگه اميدش از همه جا نااميده. فقط خدا رو داره. فقط خدا رو ميبينه. فقط از خدا ميخواد. خب خدا هم كه خودش گفته بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را.

و البته خوبه كه هميشه صلاح خدا رو هم در نظر بگيريم. به قول مامانم هيچ چيزي رو نبايد به زور از خدا بخواي.

خب حالا چرا اينا رو اينجا نوشتم؟ نميدونم. شايد به خاطر اينكه هفته‌ي پيش همين موقع‌ها دلم بدجوري شكسته بود. نميدونم دقيقاً چي ميخوام بگم ولي يه جور احساس عجيبيه.

اينكه من ميدونم هر وقت با همه‌ي وجود خدا رو صدا بزنم و ازش چيزي بخوام، تنهام نميذاره. ولي بازم خيلي وقتا صداش نميزنم. يا از ته دل صدا نميزنم. يا با نااميدي صدا ميزنم. يا با تكبر كه بايد بدي و گرنه...

چرا بايد اينقدر از خدا دور باشيم كه تا وقتي مشكلاتمون خيلي بزرگ نشدن، صداش نزنيم. چرا بايد فقط به بهانه‌ي حل مشكلاتمون صداش كنيم. منظورم از صدا كردنش اين نماز كج و كوله‌اي كه من ميخونم و بعدشم يه تسبيحات حضرت فاطمه ميگم كه نميفهمم چه جوري تموم ميشه نيست. منظورم اينه كه چرا از ته دل و با دل شكسته صداش نميزنيم. چرا نميشكنيم


پي نوشت۱: اين ضماير اول شخص جمع كه به كار برده شده شما اول شخص مفرد در نظر بگيريد. از نظر نگارشي احساس كردم اگه مفرد باشه بي‌ريخت ميشه ولي واقعاً منظورم به خودم بود، شماها كه گل و بلبليد

پي نوشت۲: خدايا اين چه حكمتيه كه هر چي بچه‌ي ... هست به تور من ميخوره؟ لابد از بس كه مهربونم!

پي نوشت ۱-۲: اين ... رو خدا خودش ميدونه، شماها كار نداشته باشين

پي نوشت ۳: خدايا حالا كه ميذاريشون سر راهم، پس كمكم كن تا بتونم دوستاي خوبي براشون باشم. اون جوري كه خودت ميخواي.

پي نوشت ۴: خدايا اين غرور و ازم بگير قبل از اينكه به خاك سياه بشينم. خودت يه جوري بشكنش كه زياد درد نداشته باشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:56  توسط تنها | 
وای خدا جون نمیدونی، نه ببخشيد ميدوني چقدر خوشحالم

          

دوستان از همه تون ممنونم

فقط اومدم بگم كه دوستمون كه تو كما بود، به طور كامل هوشياريش برگشت و اين فقط و فقط به خاطر لطف خداست و دعاهاي شما.

اميدوارم هيچ دلي غصه نداشته باشه


بعداً نوشت: وبلاگم رو باز كردم ببينم چه شكلي شده، تو قسمت حديثش يه حديثي از پيامبر (ص) نوشته بود راجع به استجابت دعا، گفتم اينجا بنويسم تا چند وقت جلوي چشمم باشه:

هركس مي‌خواهد دعايش مستجاب شود و اندوهش برطرف شود، به تنگدست مهلت دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:37  توسط تنها | 
سلام دوستان

یه نفر مریض بدحال داره و خواسته براش دعا کنیم. یه ختم صلواته. لطفا به لینک زیر بروید و از ته دل صلوات بفرستید.

http://www.wind-dancer.blogfa.com/

اگه دستای شما بتونه گرهی رو باز کنه، ميدونم كه دريغ نميكنيد.


از همه‌ي دوستان به خاطر همراهي صميمانه و دعاهاي خالصانه‌شون ممنونم.

هر چي صلاح خدا باشه همون ميشه.

بازم التماس دعا

در پناه حق

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 17:11  توسط تنها | 
توبه کرده بودم

که دیگر از غم نگویم و ننويسم

و از نااميدي، و از تنهايي

توبه كرده بودم كه ديگر از تو جدا نشوم

و با نااميدي به درگاهت نيايم

توبه كرده بودم...

چند بار؟ نمي دانم

اين چندمين بار است كه مي خواهم بازگردم؟ نمي دانم

فقط يك چيز را مي دانم

و آن اينكه

تو همان خدايي هستي كه آغوشت هميشه برايم باز بوده و هست و خواهد بود

اين تنها اميد زنده بودن من است

اميدم را نااميد نكن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 13:2  توسط تنها | 
دیــگه ایــن قــوزک پـام یـاری رفتــــن نـداره                لـبـای خــشـکـیـــدم حـرفـی واســه گـفـتــن نـــداره

چشای همیشه گریون آخه شســتن نداره                تـــن ســـردم دیــگـــه جـــایـــی بـــرا خـفـتـن نــداره

دیــگه ایــن قــوزک پـام یـاری رفتــــن نـداره                لـبـای خــشـکـیـــدم حـرفـی واســه گـفـتــن نـــداره

می‌خوام از دست تو از حنجره فرياد بكشم                طـعـم بــي تــو بــودن و از لـــب ســردت بـچــــشــم

نطفه‌ي بـاز ديدنـت رو تـوي سـينم بكشــم                مـثـل سـايـه پـا بـه پـام مـن تـو رو هـمـرام نـكـشــم

دیــگه ایــن قــوزک پـام یـاری رفتــــن نـداره                لـبـای خــشـکـیـــدم حـرفـی واســه گـفـتــن نـــداره

بذار من تنها باشم مي‌خوام كه تنها بميرم                بـــــرم و گــوشـــه‌ي تـنـهايـــي و غـربـــت بـگـيـــــرم

من يه عمريست كه اسيرم زير زنجير غمت                دست و پام غرق به خون شد، ديگه بسه موندنــت

دیــگه ایــن قــوزک پـام یـاری رفتــــن نـداره                لـبـای خــشـکـیـــدم حـرفـی واســه گـفـتــن نــداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:45  توسط تنها | 
چه کم پیدا شدم من

همین جوری حوصله ام سر رفته اومدم بگم عید فطر دیروز یا پریروزتون مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:12  توسط تنها | 
خب بالاخره ما هم گواهینامه گرفتیم

از آنجایی که به بعضی دوستان قول شیرینی داده بودیم، اينم شيريني

انشاءالله بعد از افطار نوش جان كنيد

 

و اما چند توصيه‌ي ايمني:

۱) جهت عبور از عرض خيابان، فقط وفقط از پل عابر پياده استفاده كنيد. توجه كنيد كه خط كشي و چراغ عابر پياده فايده نداره البته پل عابر پياده هم تا زماني به درد ميخوره كه من گواهينامه‌ي خلباني نگرفتم

۲) جهت عبور از طول خيابان از وسايل نقليه‌ با ايمني ۱۰۰ در ۱۰۰ استفاده كنيد.

۳) به هيچ وجه در طول خيابان پياده راه نرويد حتي اگر پياده رو تركيده بود.

۴) هنگام خروج از منزل، شهادتين را قرائت فرماييد.

۵) همواره وصيت نامه تان را به روز نگه داريد.

۶) حتي الامكان از منزل خارج نشويد.

* توصيه هاي ايمني را جدي بگيريد

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:22  توسط تنها | 

اول نوشت: به خاطر اينكه استاد شجريان صدا و سيما رو تحريم كرده‌اند، احتمالا امسال ربنا با صداي گرم ايشون از تلويزيون پخش نميشه(گفتم احتمالا. حالا اگه پخش كردن، نياين يقه‌ي منو بچسبين). اگر دلتون براش تنگ شده، بلندگوي سيستمتون رو روشن كنيد.


همیشه ماه رمضون یه حس خوبی داره. از بچگی عاشقش بودم. اینکه میگن خدا دست و پای شیطون رو تو این ماه میبنده، واقعاً ميشه احساس كرد. آدم يه حال و هواي ديگه‌اي داره.

ماه رمضون ماهيه كه آدم واقعاً دلش ميخواد نفس بكشه، چون نفس كشيدنش هم عبادته. خدايا ممنونم كه دوباره اين فرصت رو بهم دادي كه بتونم توي اين ماه نفس بكشم.

نميدونم چي بگم جز اينكه بايد قدر اين ماه رو بدونيم. قدر لحظه‌هاي سحر و افطارش، قدر شباي قدرش، قدر دعاهاي قشنگش، ...

التماس دعا، خيلي خيلي خيلي

 

پي نوشت۱: امسال تلويزيون رو تحريم كردم، نه سريال، نه برنامه‌ي قبل از افطار و ماه عسل و از اين جور چيزا. فقط روشن ميكنم ببينم كي اذان ميگن، همين.

پي نوشت۲: اين سريالهاي تلويزيون به نظر من كه فقط ترويج فساده، اما انقدر ماهرانه و نامحسوس اين كار رو انجام ميدن كه اكثر مردم متوجه نميشن يا متوجه ميشن ولي به راحتي از كنارش ميگذرن(اگه كسي با اين نظر مشكلي داره، ميتونم دليلم رو شرح بدم)

پي نوشت۳: اگر سرعت اينترنت شما پايينه و نتونستيد ربنا رو گوش كنيد، ميتونيد از آدرس زير دانلود كنيد:

ربنا با صداي گرم استاد شجريان

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 6:34  توسط تنها | 

امروز صبح رفتم امتحان شهر. يه دختره قبل از من امتحان داد، داشت از اضطراب ميمرد سرهنگه از دستش كلافه شده بود فكر كن، ماشين روشن رو استارت زد، بعد سرهنگه بهش گفت خانم ماشين روشنه استارت نزن، راه بيفت، دختره دوباره استارت زدوقتي هم كه راه افتاد انقدر سوتي داد كه ديگه سرهنگ وسط راه پيادش كرد بيچاره رو، نذاشت بشينه عقب

بعدش من بودم، انقذه خوحشال بودممممممممم اصلا هم هول نشده بودم. سر يه پيچ تند توي كوچه پس كوچه وايسادم، گفت چرا وايسادي(خب فكر كردم بايد وايسم، مگه نميگن ديد نداري حركت نكن) اومدم راه بيفتم ماشين خاموش شد حالا تا اينجا زياد چيزي نگفت. يه بار بهم گفت دوبل بزن، داشتم ميفتادم تو جوق [اسمايلي افتادن تو جوق]. يه دو فرمون زدم، دوباره گفت دوبل بزن، دوباره هم داشتم ميفتادم تو جوق

اصلا كي گفته همه بايد همون دفعه ي اول قبول بشن؟

آخ اگه اين پارك دوبلم درست بود...

من نميدونم چه جوريه من هميشه يه كار ميكنما ولي يه دفعه ميره لب جوق، يه دفعه كلي فاصله ميگيره اشكال از من نيست كه، جوقش مشكل داره

حلا هيچي ديگه، دوباره ۸۶۰۰ تومن بايد از جيب مبارك پياده بشم براي يك جلسه تمرين + ۱۰۰۰ تومن براي امتحان مجدد كه به جيب گشاد نيروي انتظامي حواله ميشه و يك هفته ي آزگار صبر كنم تا آيا عروس خانوم (سرهنگ مربوطه) بله رو بفرمايند يا نه

فعلا در امانيد چون من هنوز گواهينامه نگرفتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:32  توسط تنها | 

اول نوشت: اگه اين چند وقته سرود پس زمينه رو گوش نداده‌ايد، نصف عمرتون بر فنا حالا براي اينكه نصفه‌ي ديگه‌ي عمرتون هم بر فنا نره، بلندگوهاتون رو روشن كنيد، بي مناسبت نيست با اين ايام


يه روزي روزگاري، انسان آفريده شد. خدا، انسان را آفريد. بدون اينكه با كسي مشورت كند يا كمكي بگيرد. تنهايي تصميم گرفت و اراده كرد و هنگامي كه اراده‌ي خداوند بر ايجاد چيزي تعلق گيرد، به او مي‌گويد موجود باش، پس به وجود مي‌آيد.

و بار امانت را بر دوش انسان نهادند. «ما بر آسمان‌ها و زمين و كوه‌هاي عالم عرض امانت كرديم، همه از تحمل آن امتناع ورزيده، انديشه كردند، تا انسان بپذيرفت و انسان هم بسيار ستمكار و نادان بود.» (احزاب 71)

آسمان بار امانت نتوانست كشيد                                  قرعه‌ي كار به نام من ديوانه زدند

و انسان، به خواست خدا و بنا بر آفرينش او، نسل‌ها را به وجود آورد.

و من، از فرزندان آدم، از نسل انسان، بدون اينكه خودم خواسته باشم به دنيا آمده‌ام؛ و روزي بدون اينكه كسي از من چيزي بپرسد يا اجازه‌اي بگيرد، از دنيا خواهم رفت؛ مثل بقيه‌ي آدم‌ها، مثل شمايي كه اين متن را مي‌خوانيد.

و اما تكليف آن امانت چه مي‌شود؟ عهدي كه در فطرت خود با خدا بسته‌ايم كه جز حق و حقيقت چيزي نگوييم و نجوييم و نكنيم. و اين برداشت من از آن امانت است.

وليكن انسان ستمكار و نادان است و امروز سياهي اين ظلم و جهل، همه‌ي دنيا را گرفته. دنيايي كه چيزي جز نااميدي براي انسان باقي نگذاشته است. انسان، اين اشرف مخلوقات، اين دردانه‌ي آفرينش، كسي كه مي‌تواند از فرشتگان مقرب الهي برتر باشد يا از پست‌ترين مخلوقات پست‌تر.

اين حرف‌ها را براي چه مي‌گويم، نمي‌دانم. حالم اصلاً خوب نیست. و نباید هم خوب باشد در این زمانه‌ی تزویر و دروغ و نیرنگ، در اين آخرالزمان. خدا را شكر كه نيمه‌ي شعباني هست وگرنه به چه اميدي زندگي مي‌كرديم اين برهه‌ي كوتاه رنج‌آور را، مايي كه ناخواسته آمده‌ايم و ناخواسته مي‌رويم؟! هر چند تنهاييم و خسته و رنجور، ولي لااقل وعده‌ي آن بهشت زميني نمي‌گذارد از پا بيفتيم. چيزي هست كه براي رسيدن به آن تلاش كنيم و مطمئن هستيم كه روزي – نمي‌دانم كي، به قول قديمي‌ها كي كار شيطونه-  خداوند به وعده‌اش عمل خواهد كرد چرا كه خداوند هرگز خلف وعده نمي‌كند.

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد                  بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد


سوگند به هر چهارده آیه نور                                           سوگند به زخم های سرشار غرور


آخر شب سرد ما سحر می گردد                             مهدی به میان شیعه برمی گردد

 

نيمه‌ي شعبان بر همه‌ي منتظران مبارك باد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 17:20  توسط تنها | 
اين پست رو ميخواستم پريشب بذارم ولي نشد

نميدونم چرا هر كاري كه ميخوام انجام بدم، نميشه

عيبي نداره قضاش رو به جا ميارم

 

دامن علقمه و باغ گل ياس يكيست

قمر هاشميان نزد همه ناس يكيست

سير كردم عدد ابجد و ديدم به حساب

نام زيباي اباصالح و عباس يكيست

 

ميلاد سه آزاد مرد دشت كربلا بر همه‌ي رهروان و عاشقانشان مباركباد

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 20:14  توسط تنها | 
بالاخره قرار شده منم راننده بشم

ديروز اولين جلسه ي آيين نامه بود. محض اطلاع اونايي كه نميدونن بگم كه فردا هم آخرين جلسه ي آيين نامه است. بعدش هم دو جلسه فني و ۱۰ جلسه تمرين رانندگي

اين جناب سروانه ميخواد فردا امتحان بگيره محض اطلاع اونايي كه نميدونن بگم كه آيين نامه خيلي سخته من آخرش نفهميدم حق تقدم با كيه، كي ميتونه بپيچه، از چند متري چي بايد چي كار كنيم و ...

همين ديگه، چي بگم؟! اصلا منو چه به خاطره نوشتن

خلاصه كه از اين به بعد موقع تردد تو خيابون از تجهيزات ايمني مثل كلاه خود و زره استفاده كنيد چون تنها ميخواد راننده شه در غير اين صورت مسئوليت عواقبش با خودتونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 19:42  توسط تنها | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تنها تو را مي پرستيم و تنها از تو ياري مي خواهيم از روزي كه تنها به دنيا آمده ايم تا روزي كه تنها از دنيا مي رويم و در روزي كه تنها برانگيخته خواهيم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آرشیو موضوعی
مذهبي و فرهنگي
کتابخانه ی دیجیتال
لختی درنگ کن!
شعر
مراسم مقتل خواني
علمی
افاضات حقیریه
شخصي
جمعه ها
پیوندها
دل نامه
مينا لايف
سقف شب
پيام امام حسين (ع)
هيئت محبان المهدي(عج)
خام بدم، پخته شدم، سوختم
اگه نمیخوای با ما باشی، نیا تو!
اگه نميخواي بخندي، نیا تو!!!
كدبانوي ديجيتالي
خودم و خودت
سلام خدا
کشکول
ساكا
اخبار
جوشش
اكسير قلب
بمب گوگلي غزه
مقاله|مقالات|تحقیق|حقوقی|رایگان
دست نوشته‌هاي يك درخت آدامس
فروشگاه اينترنتي يوتاب
اسفندبانو
سیاه + سپید + خاکستری
طنين لحظه‌ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM