ماه عزا شد تمام، صاحب عزا کجایی؟
کز تن و از جان ما، جامه ی غم زدایی
گفته اند بهر حسین بن علی آن سان عزاداری کنید که بهر عزیزان خود. گرچه بهر حسین 60 روز سیاه پوشیدیم چون عزیزان خود، اما رسم است که صاحب عزا باید همه را از عزا در آورد. بی حرمتی نباشد به ساحتت ولی با اجازه، لباس های سیاهم را فردا عوض می کنم و رنگ به رنگ جامه های تازه می پوشم، بماند که دلم در سیاهی هر روز فرو رفته تر می شود. پرچم های سیاه عزا را هم فردا پایین می آورند و باز هم بماند که در و دیوار این شهر هر روز عزا گرفته تر می شود. سال هاست که دانسته ام درمان این درد* تنها تویی و تو، بماند که هنوز هم دارد بی تو به سر می شود روزهای سرد عمر من ...
* این درد از آن دردها نیست که نخواهی درمان شود هرگز. این درد واقعاً درد است که چنان بر جانت می پیچد که از زندگی ساقط می شوی!
دل تنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آن کز غم هجران تو بر جان من است
ای راز و نیاز من، ای سوز و گداز من، مادر زهرا
ای راز و نیاز من، ای سوز و گداز من، مادر زهرا
من دختر تو ام مادر زهرا
من دختر تو ام مادر زهرا
بشنو سوز آه من، این بخت سیاه من، از غم دیگر
گشتم مضطر و غمین، دست بسته ام ببین، مادر مادر
آمد بلا و غم بر جان من
پاشیده شد ز هم سامان من
بی کس و زار و حزین، گشته ام محمل نشین
طفلی ام دیدی اگر، پیری ام را هم ببین
مثل تو قدم خمید، موی من هم شد سپید
گوشوارم را شکست، سیلی دستی پلید
تو در خون نشسته ای، تو پهلو شکسته ای، از پشت در
من هم زار و خسته ام، پیشانی شکسته ام، بهر دلبر
دارم نشانه ها من هم مادر
از تازیانه ها بهر دلبر
بین آن دیوار و در، تا زدی تو بال و پر
با قد کوچک نشد، تا تو را گردم سپر
ای امید عالمین، بین مرا ای نور عین
چون سپر کردم تنم، بر یتیمان حسین
پ.ن: دلم میخواست فایل صوتی این نوحه رو براتون آپلود کنم ولی وقت نیست. اگر کسی خیلی مشتاق بود ایمیل بذاره در صورت امکان براش میفرستم
امام صادق علیه السلام می فرمایند: … همانا خداوند، دنیا را همچون سایه تو آفریده؛ اگر در پی آن باشی تو را به سختی و مشقت اندازد و هرگز به آن نخواهی رسید و اگر آن را پشت سر اندازی، خود به دنبال تو آید در حالی که تو آسوده ای
ماجراهای تنها در دانشگاه نسوان
قسمت سوم (Past Participle)
:
مختصر و مفیدش میکنم به دلیل ضیق وقت!
خبردار
شدیم که دانشجویان ممتاز رو با شرایطی، بدون کنکور برای مقطع کارشناسی ارشد
میگیرن. شرایطش چی بود؟ معدل بالای هفده، که داشتم. قرار داشتن جزو ده
درصد اول نفرات هم رشته و هم ورودی، من نفر پنجم بودم میون پنجاه نفر، پس
این شرط هم برقرار بود. کلی رفتیم و اومدیم و گشتیم بین دانشگاه ها تا
اینکه بر خلاف سال قبل دانشگاه امیرکبیر فقط یه نفر واسه مهندسی کامپیوتر
از دانشگاه ما گرفت. دانشگاه های دیگه هم که اصلا نگرفتن (برخلاف امسال).
موند همین دانشگاه نسوان که اونم سه نفر گرفت و سر من بی کلاه موند. من
موندم و حال خراب و غول کنکور.
حالا بعد از دو سال، باید
کنکور بدم، دوباره همون دانشگاه نسوان قبول بشم. این خوبه یا بد؟ نمیدونم.
به هر حال خدا رو باید شاکر بود. علت کم پیدا شدنم هم همین هجوم درس های
سنگین رشته هوش مصنوعیه.
سوال
فنی: چرا وقتی میخوان بگن کسی بی آزاره میگن آزارش به یه مورچه هم نمیرسه
ولی همین کسی که آزارش به مورچه نمیرسه، سوسک رو میکشه و ذوق هم میکنه؟!
ماجراهای تنها در دانشگاه نسوان
قسمت سوم (Past Participle)
:
به زودی در این مکان پستی نوشته می شود

توصیه های ایمنی: لطفاً اگه قسمت های اول و دوم رو یادتون رفته یه مروری بکنین که جلسه ی بعد مشکل نداشته باشیم 
سوال فنی: چرا وقتی میخوان بگن کسی بی آزاره میگن آزارش به یه مورچه هم نمیرسه ولی همین کسی که آزارش به مورچه نمیرسه، سوسک رو میکشه و ذوق هم میکنه؟! 
آقاجونم چهارشنبه شب خونشو عوض کرد. دیروز صبح اثاث کشی بود، بردیمش خونه ی جدیدش. امروز صبح رفتیم منزل مبارکی!
این یکی دو ماه، خودشو آماده کرده بود واسه اثاث کشی. بار زیادی نداشت، فقط یه کم پوست و استخون مونده بود ازش. این روز آخری که شکمشم خالی خالی بود. نمیخواست بارش رو دوش کسی سنگینی کنه.
آقاجونم چند سالی بود که دیگه برام نوحه نمیخوند. خیلی دلم تنگ شده بود واسش. هرچی گفتم آقاجون، تا هنوز اینجایی، یه ذره خوب شو؛ یه ذره مث قدیما شو؛ یه ذره برام حرف بزن؛ یه ذره نوحه بخون «ای خدا برس به داد زینب، یا کریم و یا رب/ جان ز بی کسی رسیده بر لب، یا کریم و یا رب» «الهی ای چاره ی بیچارگان، ای که تویی مونس درماندگان، ز زندگانی دل من سیر شد، وعده ی وصل من و تو دیر شد/ گوشه ی زندان چه کنم ای خدا، نه مونس و نه پسر و اقربا ... - کاش مینوشتم اینارو وقتی میخوندی :(((((( -» «شاه گفتا کربلا امروز میدان من است، عید قربان من است، عید قربان من است/ کربلا رنگین ز خون نوجوانان من است، عید قربان من است، عید قربان من است»؛ یه ذره کله ی صبح پاشو واسه نماز، دوباره زیارت آل یس بخون بلند بلند، قرآن بخون بلند بلند؛ اما گوش نداد. انقد گوش نداد، تا خونشو عوض کرد و از اینجا رفت.
آقاجونم رفت. واسه همیشه از این دنیای کثیف رفت. 91 سالش بود. خیلیه ها! 91 سال تو این دنیا زندگی کنی و آدم بمونی. 91 سال خیلیه خدا. من تو همین 24 سالشم موندم، ولی آقاجونم تا همین روزای آخرم که دیگه شده بود دو پاره استخون و نای نفس کشیدنم نداشت، ازش که میپرسیدی حالت چطوره؟ میگفت شکر. حرف نمیتونست بزنه دیگه، هوش و حواسشم که خیلی وقت بود سر جا نبود، اما شکر خدا رو هنوز به جا می آورد. هیچی اگه نمیفهمید، شکر خدا رو هنوز میفهمید. هنوز براش یه لیوان آب میبردی تشکر میکرد ازت.

* آقاجون مگه هر وقت برات چایی می آوردم نمیگفتی ایشالله خودم تو عروسیت چایی میارم؟ پس چی شد قرارمون بی وفا؟ :((
** مگه هر وقت بابام میبردت حموم بهش نمیگفتی ایشالله با هم بریم مکه؟ پس چرا صبر نکردی تا بطلبمون؟ :((
*** دلم انگاری گرفته قد بغض آسمونا :((((((((((((((
براي تو و براي تو مينويسم. براي هر دوتان. كه از ديروز دلم گرفته است براي هر دوتان. براي هر دوتان كه در هراس دل بريدن، هر لحظه هزار بار بند دلتان پاره ميشود. حال تو را خوب ميفهمم، و حال تو را نيز هم. هر دو را همين چند وقت پيش تجربه كردهام. همين چند وقت پيش. هنوز آنقدري از رويش نگذشته. هنوز وقتي يادم ميافتد چشمانم تر ميشود. هنوز وقتي يادم ميافتد، درست مثل همان روزها آويزان درگاهش ميشوم كه اي خدااااااااااااااااااا ... و امروز اين دعا را براي شما دو تا مينويسم اگر دلتنگيهايتان بگذارد سري به دنياي تنها بزنيد!
امام سجاد عليهالسلام ميفرمايد:
روزي كه پدرم كشته شد، در حالي كه خون از بدنش ميجوشيد، مرا به سينهي خود چسباند و فرمود: فرزندم! اين دعا را از من فرا گير و هنگام حاجت و غم و اندوه جانكاه و در حوادث مهم و جانكاه، با آن خدا را بخوان و اين دعايي است كه مادرم فاطمه عليهاالسلام بر من تعليم نمود كه او از پدرش رسول خدا صلي الله عليه و آله و او از جبرئيل عليهالسلام فرا گرفته بود:
«بِحَقِّ يس و الْقُرآنِ الّحَكيمِ، و بِحَقِّ طه و الْقُرآنِ الْعَظيمِ،
يا مَن يَقْدِرُ عَلي حَوائِجَ السَّائِلينَ، يا مَن يَعْلَمُ ما في الضَّميرِِ،
يا مُنَفِّسُ (مُنَفِّساً) عَنِ المَكْروبينَ، يا مُفَرِّجُ (مُفَرِّجاً) عَنِ الْمَغْمومينَ،
يا راحِمَ الشَّيْخِ الْكَبيرِ، يا رازِقَ الطِّفْلِ الصَّغيرِ، يا مَنْ لايَحْتاجُ الي التَّفْسيرِ،
صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ و افعل بي كذا و كذا»
بحق يس و القرآن الحكيم، و بحق طه و القرآن العظيم، اي خدايي كه بر آنچه نيازمندان از درگاهت بخواهند قادري، اي آنكه از اسرار دلها آگاهي، اي خدايي كه غم از دلهاي مغمومين و اندوه از دلهاي اندوهگين ميزدايي، اي آنكه به پيران خسته رحم ميكني، و به كودكان شيرخوار روزي ميرساني، اي كسي كه نيازي به تفسير نداري، بر محمد و خاندان او درود فرست و حوائج مرا برآور.
روز اول كه تصميم گرفتم وبلاگ بگيرم، ترم چند بودم؟ كي يادشه؟ تو پست اولم نوشته بودما! آها، ترم هفت بودم. سال 87 بود. پاييز 87. فكر كنم آبان يا آذر بود. خب يه دقه برو نگا كن ديگه تنبل خانوم ... آها رفتم ديدم. آذر 87 بود. اون موقع با خودم گفتم برم ببينم اين وبلاگ كه بچهها ميگن چيه. زشته من دانشجوي ترم هفت كامپيوترم نميدونم وبلاگ چيه! اسم بلاگفا هم كه كمابيش به گوشم خورده بود. اومدم و وبلاگ ستاندم و نوشتن آغازيدم و شد آنچه شد ...
يادش بخير، اولين باري كه كلمهي «گودر» رو ديدم كلي تعجب كردم. فكر كردم طبق معمول از بس تند تايپ ميكنه اشتباه نوشته. بعدها كمكم فهميدم كه نخير. تنها خانوم طبق معمول از دنيا عقب تشريف دارن :دي (و من كماكان در حسرت درج شكلك در فايرفاكس هم تشريف دارم)
يه روزي تو دانشگاه بچهها درباره فيس بوك حرف ميزدن. من پرسيدم چيه؟ گفتن يه شبكهي اجتماعيه. همكلاسيها اونجا همو پيدا ميكنن. اول تو آمريكا شروع شده ولي الآن بيشترين كاربرانش ايرانيها هستن. منم كه كلاً حس كنجكاويم نسبت به اين چيزا در حد نزديك به صفره، از اين گوش شنيدم و از گوش ديگه خارج نمودم :دي تا اينكه يه روزي بعد از n بار كه برادر گرامي بنده رو دعوت نمودند به فيسبوك، رفتم يه اكانت گرفتم كه الحمدلله به بركت فيوضات دولت كريمه ف-ي-ل-ت-ر-ه و من هم حال ندارم هي اين ف-ي-ل-ت-ر-شكن هندلي رو اجرا كنم برم ببينم فيسبوك چه خبره :دي
خب حالا اينا كه گفتم فقط سه تاش بود. كلي اسم ديگه هم هست. كلي آدرس اينترنتي هست كه وقتي ميري توش بهت اجازه ميده اكانت ثبت كني. وقتي اكانت ثبت ميكني، بسته به امكانات سرويسدهندهي محترم، ميتوني يه كارايي بكني. حالا اين سايتها با هم رقابت ميكنند سر اينكه كي بيشتر امكانات ميده، كي بيشتر كاربر داره و اينا، كه من نميدونم ولي حتماً از نظر تجاري يه سودي براشون داره كه اين كارو ميكنن. و مردم هم هر روز و هر لحظه دنبال اين هستن كه يه اكانت جديد بگيرن. پشت همهي اين اكانت گرفتنها يه هدف هست و اون هم به اشتراك گذاشتن مطلبه. هر كسي كه بهت اين امكان رو بده كه راحتتر و با آپشنهاي بيشتري مطلبتو به اشتراك بذاري، اون برنده ميشه.
اما اينا چه اهميتي داره؟ چه اهميتي داره كه گوگل پلاس اومده؟ چه اهميتي داره كه تو دنيا چه اتفاقي داره ميفته؟ چه اهميتي داره واقعاً؟ مهم منم كه هميشه از تكنولوژي و اخبار روز به طرز شگفتانگيز و خارقالعادهاي عقبم :دي
وقتي ميشينم با خودم فكر ميكنم، از اول بچگيم تا حالا رو كه نگاه ميكنم، ميبينم تعجبي نداره كه من الآن اينجوريم چون از اولشم همينجوري بودم. يعني اصولاً هيچ كدوم از اون چيزهايي كه ديگران رو سرگرم ميكرد، منو سرگرم نميكرد. هيچ وقت با خاله بازي و كشيدن گل و درخت و پروانه و خونه ارضا نميشدم (نه كه بازي نميكردما ولي ارضا نميشدم با اين بازيا، يهويي دپرس ميشدم ديگه دلم نميخواست اصن بازي كنم :دي) هيچ وقت شوق نداشتم واسه اينكه برم اردو و تا خرخره پفك بخورم و با دوستام كلي بازي كنم. يادمه از همون اول ابتدايي تو مدرسه تنها بودم، يعني تنها بودما! هيچ وقت از اينكه كلاسمو بپيچونمو با بچهها برم سينما لذت نميبردم. حتي از اينكه با اردوي دانشگاه برم كلكچال! وقتي فكر ميكنم به گذشته، ميبينم لحظاتي كه من واقعاً سرگرم بودم و از كاري كه انجام ميدادم لذت ميبردم خيلي معدود هستن. مثلاً واسه من اين لذتبخش بود كه در سال پيشدانشگاهي يك روز تمام از روزهاي گرانبهاي قبل از كنكورم رو صرف تلاش مذبوحانه براي انجام دادن آزمايش يانگ تو خونه بكنم و در نهايت موفق نشم. يا اينكه در شرايطي كه همه درسهاي فردام مونده، بشينم با تمريناي حسابان سروكله بزنم. يا اينكه از صبح تا شب بشينم سر اينكه يه برنامهي اسمبلي بنويسم كه ميكروكنترلر نميدونم چيچي رو برنامهريزي كنه و باهاش يه ساعت ديجيتال بسازم رو چهار تا سونسگمنت. يا اينكه بشينم با همهي وجود دربارهي چيزي بحث كنم كه هيچ اطلاعاتي دربارهش ندارم ولي خودم توش به كشف و شهوداتي رسيدم :دي
خيلي مسخرهس كه من هيچوقت هيچ كتابي رو به پايان نرسوندهام (البته منهاي يكي دو مورد استثناء). نميدونم ايراد از منه يا ايراد از سيستميه كه توش زندگي ميكنم. هر چي بيشتر از عمرم ميگذره، علاقهم به چيزايي كه تو دنيا هست كمتر ميشه. تلويزيون رو كه ديگه كلاً تعطيل كردم. اينترنت هم به ندرت ميام. وقتي هم ميام بيشتر يا ميل چك ميكنم يا سالي ماهي يه دفه اگه حوصلهم بگيره مطلب مينويسم، اونم فقط تو همون وبلاگ قديميه بلاگفاييه خودم. هي ميخوام بشينم دات نت و تكنولوژي روز و اينا ياد بگيرم بلكه بزنم به يه كاري، هي حوصلهم نمياد. هي ميخوام يه كتابي چيزي بگيرم دستم بخونم، هي حوصلهم نمياد. هي حوصلهم نمياد هيچ كاري بكنم و هي از اينكه هيچ كاري نميكنم احساس پوچي ميكنم، هي (اين هي رو غليظ بخونيد :دي) حالا نميدونم مشكل از منه كه كاري نميكنم يا مشكل از كارهس كه من دوسش ندارم.
اين روزا يه فرق بزرگ داره با هميشه، اونم اينه كه تو هستي. خدا يكي رو آورده توو تنهايي من راه داده. يكي كه ديگه مثلني نيست، واقعني اومده حصار اين تنهايي رو شكسته. يعني قرار نيست ديگه اجازه بده دوباره اين حصار ساخته بشه. الآن من دارم مينويسم و تو داري مياي اينجا. شايد الآن سوار مترو شده باشي. نميدونم. ولي من همه وجودم شوقه واسه ديدنت، و در حالي كه حدود 10 ساعت پيش ديدمت دلم واست خيلي تنگ شده ...
من همون تنهاي هميشگيم، فقط با اين تفاوت كه ديگه تنها نيستم ...
تو جاده بوديم. اساماس زد گفت: بيا دو تايي يه شعر بگيم، رسيدي اونجا
برو تقديم كن، صله بگير. (خدا رو شكر اساماس آزاد شده اين روزا! اي خدا؛ يعني
آزاد ميمونه تا هميشه؟) گفتم: باشه، اگه شعرم بياد! بيت اولو فرستاد و ...
شب: ذكر
هر عاشق كه از معشوق خود افتاده دور // يا علي موسيالرضا گويد شود قلبش صبور
تنها: چون
بيفتد چشم خونبارش بر آن صحن و سرا // قلب تاريكش ز غم، يكباره گردد غرق نور
شب: ناخودآگاه
از صميم قلب خود آهي كشد // كفشهايت را بكن، اينجا مقدستر ز طور
تنها: عطر
ياس و بوي سيب و هر وجب خاك بهشت // هر نفس بانگ ملائك آيد از نزديك و دور
شب: صحن
جامع، صحن قدس و صحن گوهرشاد و اشك // ميدهد اذن دخولت با دو قطره اشك شور
تنها: پنجره
فولاد او هر درد درمان ميكند // در هواي او كن از ديوار دلتنگي عبور
شب: تا
كه ديدي آن ضريح دلربا و باشكوه // با همه قلبت دعا كن ابتدا بهر ظهور
تنها: بوسه
زن بر خاك پايش چون حريم كبرياست // طوطياي ديده ساز آن تربت پاك و طهور
شب: حجت
ثامن، به آهو ضامن و عالم به دين // رو سياهم، ميشوي ضامن به ما يومالنشور؟
تنها: وعده
كردي زائرانت را زيارت ميكني // ديدن تنهاي شب آيي به وقت مرگ و گور؟
سروده شده توسط شب و تنها در روز چهارشنبه، سوم فروردين ماه سال 1390 هجري
خورشيدي
يه نكته كنكوري بگم: اين شعرا كه من از خودم مينويسم تو وبلاگم حق تأليف
دارهها! گفته باشم كسي مديون نشه يه وقت :دي
شعر آماده شد، همين كه رسيديم در اولين فرصت كاغذ خريدم و نوشتم.
رفتم كه برم حرم. تهنايي! از بس كه همه كارا تو هم تو هم شده بود، هي
نميشد دسته جمعي بريم. منم ديگه طاقت نداشتم. زدم بيرون و گفتم من ميرم حرم. صدام
زد گفت: اگه ده دقيقه صبر كني من و خانومم هم مياييم باهات. گفتم: ديگه حالا كه رفتم.
شماها خودتون بيايين... (خدا رحم كرد صبر نكردم چون
ده دقيقهشون شد چند ساعت!)
اتوبوس هي تو اين خيابونا دور ميزد. دقيقه به دقيقه ازين خانوما
ميپرسيدم پس چرا نميرسه به حرم؟ ميگفتن: اوووه، حالا خيلي مونده. نزديكاي حرم كه
رسيد، ترافيك شد. اي خدا! اين ترافيك جهنمي ديگه چيه؟ :( نميدونم چقد طول كشيد از
وقتي كه خورديم به ترافيك، تا وقتي كه از يه خانومه پرسيدم: ازينجا تا حرم خيلي
راهه پياده؟ گفت: نه،واسه شماها كه جوونين اونقدي راه نيست. رفتم نزديك در اتوبوس.
داشتم خودمو آماده ميكردم كه صدا بزنم آقا درو باز كن من پياده شم، كه يهو خودش
درو باز كرد كه يه خانومه سوار شه. پريدم پايين، كرايه دادم و رفتم. لابهلاي
جمعيت تند تند ميرفتم. نزديك ظهر بود. ميدونستم كه ديگه ناهار بيناهار. دو تا
دونات خريدم و انداختم تو پلاستيك چادر نمازم. شروع كردم به دويدن. نفسم ديگه داشت
بند ميومد. يه كم يواش كردم. دوباره دويدم. بالاخره رسيدم به ورودي شيخ
طوسي. پنجشنبه بود. يه بسته شكلات از قبل خريده بودم كه خيرات كنم. دم ورودي
خانوما درشو باز كردم و به طرفةالعيني تموم شد. خدا بيامرزه همه امواتو، تو دلم ميگفتم
خوش به حال اوني كه زائراي امام رضا براش فاتحه بخونن. ميون جمعيت بودم كه فهميدم شارژر
نميشه برد تو حرم. اي بخشكي شانس! فكر همه چيو كرده بودم جز اين. رفتم كيفمو دادم
به امانات و دوباره برگشتم. بعد از كلي معطلي بالاخره رفتم تو...
تو صحن غدير داشتم نماز ظهر و عصر ميخوندم كه يهو ديدم داره بارون مياد رو
سرم. نور آفتاب داشت چشممو كور ميكرد، بارون از كجا اومد ديگه؟! نمازم كه تموم شد
يه نگاه به آسمون كردم، ديدم تو اين آسمون بزرگ آفتابي، يه تيكه ابر خاكستري بارانزا
اومده و داره يه گوشهاي دل آسمونو خالي ميكنه. آخ كه چقد قشنگ بود اين صحنه.
سبحان الله...
دفه اول كه رفتم سمت ضريح اصلي، تا دم درش بيشتر نتونستم برم. يه دختره
ميخواست بره جلو، گفتم اينو برام ميبري بندازي تو ضريح؟ گفت آره بده. دادمش به اون
و اومدم كنار :( باز به دلم ننشست...
فردا شب كه رفتيم حرم، گفتم ميرم زيرزمين، اونجا خلوته. خودم ميبرم
ميندازم تو ضريح. دوباره نوشتمش رو يه كاغذ ديگه كه اين بار به خوشگلي كاغذ اولي
هم نبود. كلي هم دور و برش درد و دل كردم با امام رضا و سفارش كردم كه اي امام
رئوف؛ به داد همه برس از جمله فلاني و فلاني و فلاني ... دونه دونه اسم آوردم و
سفارش كردم. كيف و وسائلمو سپردم دست يه خانومه، رفتم كه برم بچسبم به ضريح و يه
دل سير بغلش كنم. اما نشد كه نشد :( دلم بدجوري گرفت اين دفه. يهويي انگار غم دنيا
رو ريختن تو دلم. يه ذره اگه مثل انسانهاي متمدن به حرف خانوم خادم گوش ميدادن و
نظمو رعايت ميكردن و هل نميدادن اينقدر، همه ميتونستن زيارت كنن خب :( اينم بمونه...
زيارت كه به اين چيزا نيست :( كاغذو دادم به خانوم خادم و ازش خواهش كردم برام
بندازه تو ضريح. شب آخر بود. دلم كنده نميشد. دوس نداشتم برم بيرون. دلم شور ميزد
كه الآن دير ميشه. سر ساعت 10:30 بايد ميرفتم سر قرار. هر كاري كردم نشد. آخرش
10:40 رسيدم. كلي حرف شنيدم واسه اينكه چرا 10 دقيقه دير اومدم:( اينم بمونه...
راست ميگفت خب. مؤمن بايد وقت شناس باشه. نه كه خودش هميشه وقت شناسه! واسه خاطر
دو كلوم حرف كه ميخواستم بعد از 5 سال باهات بزنم اين همه تيكه شنيدم:( عوضش تو هم
يه حال اساسي بهم دادي و فرداش دو دفه ديگه منو بردي تو حرمت. يه حال اساسي هم از
همون بنده خدا گرفتي و يه بلايي سرش آوردي كه صبح نتونست باهام بياد حرم. دلم همون
قدر كه واسش سوخت، خنك شد :دي
خلاصش كه سفر عجيبي بود ازين لحاظ كه تا حالا به اين بينظمي و بيبرنامهاي
مسافرت نرفته بوديم. اما عوض همه من كلي حال كردم. واسه همه دست اندر كارانش هم كه
باعث شدن بخت مشهد رفتن من باز بشه دعا كردم، البته اگه رسيده باشه به آسمون...
+ اگه تا پسفردا زنده باشم، اين سومين دههايه كه تجربه ميكنم. هيييييي روزگار! پير شديم رفت! :(
+ ديروز فهميدم برزگترين گناه من اينه كه بيست و سه سالمه! دختر تو خجالت نميكشي اينقدر زود اومدي دنيا؟! دنبالت كرده بودن آخه؟!
+ اين روزا معني انتظارو خوب ميفهمم. تازه دارم ميفهمم انتظار يعني چي؟ انتظاري كه معلوم نيست تا كي ادامه داره. انتظاري كه پر از دلتنگيه. انتظاري كه پر از اضطرابه. تازه دارم ميفهمم چرا جمعهها ميان و ميرن، اما اوني كه همه ادعاي انتظارشو دارن، نمياد. كاش آدم بشم. كاش امسال ديگه آدم بشم. كاش، كاش، كاش... خدايا يعني ميبينيم اون روزو؟ هل يتصل يومنا منك به بعدةٍ فنحظي؟ :(
+ آلبوم "دنياي اين روزاي من" داريوش رو خيلي دوس دارم. خيليييييييييييييي ...
+ "دنياي اين روزاي من، همقد تنپوشم شده/ انقدر دورم از تو كه، دنيا فراموشم شده// دنياي اين روزاي من، درگير تنهاييم شده/ تنها مدارا ميكنيم، دنيا عجب جايي شده// هر شب تو رؤياي خودم، آغوشتو تن ميكنم/ آيندهي اين خونه رو، با شمع روشن ميكنم// در حسرت فرداي تو، تقويممو پر ميكنم/ هر روز اين تنهاييو، فردا تصور ميكنم// همسنگ اين روزاي من، حتي شبم تاريك نيست/ اينجا به جز دوري تو، چيزي به من نزديك نيست"
+ "من از تو راه برگشتي ندارم، تو از من نبض دنيامو گرفتي ... من از تو راه برگشتي ندارم، به سمت تو سرازيرم هميشه ..."
+ " ... به هر طرف نظر كنم، نماز من نماز نيست ... // ... زخم نميزني به من، كه مبتلاترم كني ..."
+ " ... هنوز مؤمنم به دين، تنها گناه من تويي ... "
+ " ... وقتي ازم دوري، شب نقطهچين ميشه/ ديوار اين خونه، ديوار چين ميشه ... "
+ خدايا! دستمو ول نكنيا. شب عيده، شهر دلم شلوغه اين روزا. ميترسم گمت كنم. تا پيدات كنم باز، دلم هزار راهم ميره. دلواپست ميشم خدا. تنها ميشم بيتو، تنهام نذاريا. ميترسم بيتو، منو نذاري تو اين دنيا بريا. دلم برات تنگ ميشهها. دوستت دارم خدا. خيليييييييييي دوستت دارم ...
+ هوس گل كردم. به نقل از مامانم، بچه كه بودم، اصلاً بهونهگير نبودم. وقتي ميرفتيم بيرون، هي نميگفتم من اسباببازي ميخوام، من خوراكي ميخوام، من اينو ميخوام، من اونو ميخوام... ولي به گلفروشي كه ميرسيديم، ميگفتم من گل ميخوام. مامانمم واسه اينكه هيچ وقت ازش چيزي نميخواستم، دلش ميسوزيده، واسم گل ميخريده :دي حالا هي ميرم دم گلفروشي، اين گلا رو نيگا ميكنم، ميگم آقا شاخهاي چند؟ ميگه 2 تومن. خب زورم مياد 2 تومن بدم واسه يه شاخه گل كه دو روزم دووم نمياره، خيلي پول تو كيفم زيادي كنه، ميذارم صدقه، لااقل شيكم يه بدبخت بيچارهاي رو سير كنه :( خب من دلم گل ميخواد الآن، چيكا كنم؟ هوم؟! :(
+ حالشو ندارم عكس آپلود كنم وگرنه عكس مجسمهي زيباي استاد شهريار رو كه تو پارك دانشجو نصب(ه/بوده) براتون ميذاشتم. جمعه هفتهي پيش گرفتم عكسشو. اونايي كه تازگيا ديدنش ميدونن چقـــــــــــدر زيبا و هنريه اين مجسمه :دي
+ اگه خدا بخواد و امام رضا بطلبه، صبح دوشنبه اول فروردين، عازم مشهديم. واسه همين، پيشاپيش سال نو مبارك. اميدوارم امسال يك قدم بزرگ به سمت خدايي شدن برداريم.
+ ما رو نديدين، حلال كنين. التماس دعا. در پناه حق ...